ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

نیم سالگیت مبارک نیم وجبی

1392/10/28 0:07
333 بازدید
اشتراک گذاری

سلام کوچولوی نازم...

٦ماهگیت مبارک عزیز دل

چقدر زود گذشت نفسم.عکساتو از بدو تولدت نگاه میکنم و میبینم چقد بزرگ و خواستنی تر شدی.

گل سرخم تو باعث شدی زندگیه شیرینمون شیرینتر از قبل بشه و از خدای مهربونم ممنونم و هزاران بار شکرش میکنم که شما رو به ما هدیه داد.

گریه ها ت خنده هات جیغای بنفشت  همه و همه دل میبره.

الان که شدی٦ماهه واقعا بزرگیتو احساس میکنم قبلا با ترس میگرفتمت بغل و استرس داشتم ولی الان .........فقط کافیه دستتو بگیرم هزار ماشالله خودت محکم انگشتامو میچسبی و یهو می ایستی.

پسرم تموم لحظه هامو سرشار از عشق کردی.دیشب خوابوندمت و نشستم بالای سرت و اشک ریختم ...بله هنو زوده تا مامانیتو بشناسی،تو خواب معصومیتت بیشتر میشه.عزیزم به صورتت که نگاه میکنم بهشتو میبینم برای همین بعضی وقتا بهشت کوچولو صدات میزنم.

عزیزم منو از تنهایی دراوردی و صبح با لبخند بیدار میشم و میگم خدایا شکرت که این پسر کنارمه و اینا خواب نیس.با هم تو تخت ده دقیقه بازی میکنیم و بعد میایم تو پذیرایی ...اگه بابایی خونه باشه  دیگه تو بغل من نیستی و بابایی مشغول بازی باهات میشه.بابایی خیلی قشنگ باهات بازی میکنه و تو فقط براش میخندی.

اگه بابایی سرکار باشه خودم اینقد باهات بازی میکنم که گذر زمانو حس نمیکنم و یه دفعه میبینم وااااای ناهار ناهار درست نکردم...بعد شما سرگرم بازی با خودت میشی و من سرگرم ناهار .بعضی وقتا هم میزنی به اون سیم و نمیذاری من ناهار درست کنم...و شعر خوندن و صحبت کردن باهات و اسباب بازیهات هیچ تاثیری نداره و اونوقت میشه که من مشغول شما میشمو  و با یه اس به بابایی اطلاع میدم که ناهار از بیرون بخره یا خودش ناهار درست کنه...بعله دیگه همیشه هم آروم نیستی فسقلی.

بعضی وقتها اوقاتمو تلخ میکنی... دوس دارم بعضی وقتا با یه اخم حساب کار دستت بیاد و بهت اخم میکنم و میگم امیررضا؟با اخم.شمام اول نگا و بعد لب میچینی و بعد یه بوووو محکم و بعد دوتایی با هم خنده.هاهاهاه

شش ماه از با هم بودنمان گذشت ٦ماهِ عسل.

پارسال این موقع تو تو دلم بودی.حالت تهوعهای شدید امونمو بریده بود.یادش بخیر منتظر لمس دستات بودم.تو     بزرگترین ارزوی ما بودی.               تو

عزیزم اگر نبودی باااور کن سر به بیابون میذاشتم.

خدا را شکر خدا را شکر خدا را شکر.

چون جمعه بود و بهداشت هم بسته شما رو نبردم بهداشت و شنبه هم که امتحان دارم پرسیدم گفتن اکشال نداره دیر تر بیاریش منم انشالله شما رو یک شنبه میبرم.آخه فردا ساعت دو امتحان دارم و نمیتونم خووب بهت برسم.یک شنبه واکسن میزنی و انشالله اصلا اذیت نمیشی.

بهت پوره هویچ و سیب زمینی دادم.دوس داشتی.

راستی دیرزو یعی ٥شنبه شما رو بردم دکتر.آقای پور مولا...خیلی مهربون بود و باهات به زبون خودت صحبت کرد(زبون نی نی گولویی)تو هم خندیدی و یه بوووووووو گنده تحویلش دادی.

راستی واقعا منو ببخشید تا حالا نشده بود پستی بدون عکس باشه .این پست که تولدت بود بدون عکس شد اخه اصلا وقت نکردم عکسارو منتقل کنم.به مناسبت نیم سالگیه شما عشقم خانواده بابایی رو ناهار دعوت کردیم خونه و خواستم شب هم کیک بگیریم که نشد آخه امتحان فردام مزااااحمه.شب هم عموی بابایی اومدن خونه.

 

انشالله همیشه سالم و سلامت باشی و بزرگ شی و منو بابایی شاهد موفقیتهات باشیم.

دوست داریم

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

خانومی
28 دی 92 9:36
سلام عزیییییییزم خوبی گلم ؟ ممننون سر زدی ، خوشحالم کردی ای جوووووووونم ، هزار ماشالا ، خدا حفظش کنه ایشالا همیشه سالم و سلامت باشه
مامان شایان
28 دی 92 21:28
6 ماهگیت مبارک عزیزم
مامان ایلیا(آرزو)
29 دی 92 20:28
سلام عزیزم شش ماهگیت مبارک نانازم
مامان آینده
3 بهمن 92 22:27
6 ماهگیت مبارک مامان آینده
مهین
4 بهمن 92 10:38
6 ماهگیت مبارک عزیزم. ببخشید دیر اومدم!!!